سال هاى نو جوانى ، سال هاى خطاست
سال هاى ريسك ، سال هاى جسارت ، بعضا حماقت
دوچرخه بزرگ پسر همسايه را قرض مى گيرى و در خيابان عريض
و طولانى با سرعت مى رانى در حاليكه پايت حتى به زمين نمى رسد
ولى ترس ندارى ، از زمين خوردن نمى ترسى
يواشكى قوطى سرخاب مادر را بر مى دارى و در يك بعداز ظهر تابستان
وقتى بقيه خوابند، مى روى جلو آينه و لُپ هايت را گُلى مى كنى
و با انگشت كمى هم به لَب هايت مى مالى و سرخابى شان مى كنى
فكر مى كنى نصف پسرهاى محله عاشقت هستند
و از فكرش قند توو دلت آب مى شود
مادرت در يك مهمانى بايد يواشى يك نيشگون ازت بگيرد
تا خودت رو جمع و جور كنى و كمى خانم باشى
بى اهميت ترين ها برايت مهم مى شوند ، مهم ترين ها ، بى اهميت
اولويت خودتى . خنده هاى از ته دل و عاشقى هاى بچگانه و خالص
الان كه به آن روزها فكر مى كنى لبخند كمرنگى
روى لب هايت مى نشيند ، لبخندى از جنس ميانسالى
و باورت نمى شود تو يك روزى همان دخترك شاد و
بى خيال و بى پروا بوده اى . باور كن همان سال ها را به معناى
واقعى زندگى كرده اى ؛ همان سال هاى ناب .
فرح مرتضوی
ما را در سایت بی تو مهتاب ، شبی باز از آن کوچه گذشتم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61